مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

748

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

را از اين خضاب كند » آنگاه دستش را بر سر و ريش وى نهاد . و ابن ملجم هنگامى كه او را كشت ، ضربت بر سر او زد . و از جمله سخن او كه گفت : « گويى ياره‌هاى كسرى را در دستهاى سراقة بن مالك مىبينم . به خدا سوگند كه گنجينه‌هاى او را در راه خدا خواهيد بخشيد . » هنگامى كه سعد بن ابى وقاص گنجينه‌هاى كسرى را از مداين به مدينه آورد ، اموال را در صحن مسجد روى هم ريختند ، پس عمر فرمان داد تا سراقة بن مالك ياره‌هاى كسرى را در دست خويش كند تا سخن پيامبر خدا راست باشد . مردم ديدند و راستگفتارى پيامبر را گواهى كردند . و از جمله شبى كه شيرويه پدرش ابرويز را كشت ، پيامبر گفت : « خداوند كسرى را هفت ساعت از اين شب گذشته ، كشت . » پس تاريخ آن را حساب كردند و همچنان بود . و از جمله سخن او به هنگامى كه ناقهء او گم شده بود و منافقان گفتند : « وى از آسمان خبر مىدهد ولى نمىداند ناقه‌اش كجاست ؟ » پس پيامبر بر منبر رفت و سخن ايشان را حكايت كرد و گفت : « من جز آنچه پروردگارم به من مىآموزد نمىدانم . و آن ناقه در فلان وادى است ، در حالى كه مهارش به درختى آويخته است . » پس مردمان رفتند و آن را به همان گونه يافتند . و از جمله آگاهى دادن او از مرگ نجاشى به يارانش در مدينه و نجاشى در حبشه بود كه گفت : « بياييد بيرون رويم و بر برادرمان نماز بگذاريم . » و سپس پى در پى خبر مرگ او را در همان روز آوردند . و از جمله در شب « اسراء » از آنچه در راه ديده بود ، پرسيدند ، گفت : « از كاروان بنى فلان گذشتم ديدم كه ايشان خفته‌اند و ظرف آبى دارند كه چيزى بر روى آن افكنده‌اند و من آن روپوش را برداشتم . . . » و مردم [ 1 ] هنوز چشمشان را از راه بازنگردانده بودند كه كاروان از راه رسيد و در پيشاپيش آن شترى خاك رنگ بود . و اينها را ، مانندهاى بسيار است كه در ميان مردم شهرت دارد و آوردن آنها كتاب را دراز دامن مىكند . اگر بگويند ستاره‌شناسان و كاهنان نيز از رويدادها خبر مىدهند ، بايد گفت :

--> [ 1 ] چنان كه پيداست متن افتادگى دارد ، دنبالهء مطلب مربوط به ظرف را ابو الفتوح چنين آورده : « من تشنه بودم پرسيدم و [ از ] آن قدح آب باز خوردم و قدح تهى با جاى نهادم ، چون درآيند بپرسيد تا در قدح آب باز يافتند ؟ » ( تفسير ابو الفتوح ، ج 3 ، ص 323 ) و در مورد اخبار از شتر گويد : « و مردمان را نام مىگفتم كه در كاروان بودند و در پيش كاروان شترى است نر ، خاك رنگ ، . . . يكى گفت : اينك كاروان بيامد با طلوع آفتاب شترى اورق ( خاك رنگ ) در پيش ايشان . . . » ( همان جا )